تبليغاتX
همه ی انگیزه ام برای زندگی......او

همه ی انگیزه ام برای زندگی......او

اگر آمدید و خواندید ، رد پایی از خود باقی گذارید!

برای آخرین فرصت!

یه روزی با خودم عهد کردم یه تصمیم بگیرم برای یه عمر! امروز...... همه چیز مثل آوار رو سرم خراب شد. می خوام بنویسم برای هر کسی که می خونه شاید مسیر رفته ی من ، راهنمایی بشه برای خیلی از آدما که دارن پا می زارن تو جاده ای که انتهاش یه تن فرسودس با یه دل شکسته....... بی حاشیه ، داستان اینجوری شروع می شه!

مثل من همه زندگیتو با تنهایی پر کردی. دل به هیچ کس ندادی و همیشه دنبال کسی بودی که بتونی به خاطرش تمام زندگیتو فدا کنی. دنبال عشقی. دنبال یه نفر که فقط واسه خودش بخوایش. مثل یه مرغ عشق تنها تو قفس. قفسی که صاحبش خداییه که دنیا دنیا حواسش جمع کاراته. بیشتر از همه می شناسدت. می دونه واسه چی نمی خونی . می دونه واسه چی تو لکی . می دونه چرا همه هق هق های شبونت ، تو گلوت خفه می شه.یه جایی دلش واست می سوزه. یه مرغ عشق مثل خودت میزاره تو قفس. می بینیش و دل می بندی. رسم دل مرغ عشقه عاشقیه. نمی تونه نفرت داشته باشه. نمیتونه عشقشو پنهون کنه. خدا یه نفر مثل خودت می زاره تو قفس. می گه عاشق هم باشین. رویاهاتونو با هم بسازین. خدا می شناسدت ولی اشتباه انتخاب می کنه. اشتباه انتخابت می کنه. یه مدت می گذره. همه زندگیت می شه اونی که هیچی از زندگیش  نیستی. تو عاشقی ، و هر لحظه لبخندش واست یه دنیا پر بوی رازقیه. مستی،... مست عشقی که مثل پیچک پیچیده به وجودت و داره کم کم محوت می کنه. به یه جایی می رسی که دیگه خودت نیستی ، خودت و کسی نمی بینه. همه پیچک پیچیده شده دوره تنتو می بینن. دیگه هیچ کس به خودت، نمی شناسدت. همه می گن اون پیچکو می بینی. دیگه خودت نیستی. تو آینه هم که نگاه می کنی تصویری از خودت نمی بینی. همه چیزت می شه کسی که عاشقشی. خدا واست انتخاب کرده ، گذاشتدش سر راهت. می دونسته می تونی عاشقش باشی. می دونسته می تونی زندگیتو باهاش بسازی. می دونسته تنها کسیه که به دردت می خوره. ولی نمی دونسته ، خنجر از عشق خوردن مرغ عشقو نمی کشه، زجر کش می کنه. خسته می کنه از زندگی. زندگیشو ازش می گیره. همه چیزو واسش بی معنی می کنه. خدا نمی دونسته که تنهایی مرغ عشق اونو عذاب نمیده، قفسه که داره ذره ذره وجودشو محو می کنه. نمی دوسته که دیگه بدون عشق نمی تونه پرواز کنه. نمی دوسته که بی عشق ، پرای مرغ عشق بستس. نمی دونسته که  پر زدن تو هوایی که عشقت داره با یه نفر دیگه پر میزنه ، درده ، عذابه. نمی دونست باید یادت بده نباید عشقتو ، بیشتر از خودت دوست داشته باشی. و تو نمی دونی!

همه ی داستان زندگی من از یه شب شروع شد. یه شب شلوغ تو یه عروسی شلوغ. چند سالی از خدا عمر گرفته بودم و پاک پاک زندگی کرده بودم. به خودم و خدام قول داده بودن تا وقتی مطمئن نیستم به کسی نگم عاشقم. به کسی نگم دل بستم به نگاهش. به کسی نگم همه ی زندگیم شده دیدن چند ثانیه لبخندش. به خودم ، قول داده بودم. سرم بالاست . به خاطر وفا به تمام قول هایی که داده بودم. یک نفر اومد . یه نفر که جنسش با جنس من خیلی فرق داشت. از من سر سخت ، نرم تر بود. از من توام با احساس و منطق ، منطقی تر بود. جذبم کرد. مثل کسی که انگار سال های ساله می شناسمش. لحظه لحظه زندگیم شد واسه عاشق بودن ،واسه ساختن یه زندگی . می دانم زیادی خود خواهم، همیشه بهترین چیزارو برا خودم خواستم. اونم ...، همینطور. همیشه یادم بود همه چیز شکسترو میشه جمع کرد. میشه از نو ساخت، ولی غرور شکسترو نمی تونی هیچ کاری بکنی.و بزرگترین اشتباه من ، شکستن غرورم بود ، اونم زیر پای خودم. الان نشستم. دارم لالایی می خونم برای خوابیدن دلی که شکسته. هر لحظه زندگیم شده تب و تاب شنیدن اسمش. هر لحظه از یه جایی یه خبر ازش می رسه. یه خبر .....

و یه روزی خبر می رسه! از نبودن من

باید با یه نفر صحبت کنم.


فریاد بزن!

+ نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت 15:13 توسط سرزده |




گوش کن!

+ نوشته شده در سه شنبه 20 دی1390ساعت 23:24 توسط سرزده |




همیشه دلخوشم به نداشته هام..

باور کن

مثلا یکیش تو که تنها دلخوشیم هستی و

هیچوقت 

نه داشتمت 

نه دارمت ...



فریاد بزن !
+ نوشته شده در شنبه 26 آذر1390ساعت 20:22 توسط سرزده |




سالگرد

امروز سالگرده ! یه سالگرد دوست داشتنی! جایی دعوتم . میرم و میام و فکر می کنم بعد از اون بتونم دیوانه وار بنویسم.




فریاد بزن ! توام اگه ایتو خوندی امشب حتما سرم فریاد بزن!

+ نوشته شده در جمعه 25 آذر1390ساعت 15:8 توسط سرزده |




خر تو خر

من عاشق اونم ، اون عاشق یکی دیگه ، یکی دیگه عاشق من ، یکی دیگه ی اون عاشق یکی دیگه ! خر تو خریه کلا ، هیچ کس عشقش سر جاش نیست!!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1390ساعت 22:34 توسط سرزده |




هنوز هم زوده که دردو بفهمی از روی حرفام

هنوزم زوده که زجر و ببینی توی این چشمام

ولی اون روز دیری که بفهمی ، حرفی از من نیست

یه روزی می کشی زجری که که چشمی جای این چشم نیست




فریاد بزن!

+ نوشته شده در شنبه 16 مهر1390ساعت 0:14 توسط سرزده |




یادته؟

بیبنم ،! تو هم مثل من به خاطر می آوری؟

اولین نامه ام را

2 سال پیش؟

من خوب به خاطر دارم

امروز دومین سالگرد روزی است که قلبم را برای همیشه به تو بخشیدم

شکستی؟

خرده نمی گیرم

هدیه از آن توست

هر چه می خواهی بکن!


فریاد بزن!

+ نوشته شده در دوشنبه 11 مهر1390ساعت 23:38 توسط سرزده |




دل گرفته شانه می خواهد

بازم یه روز شلوغ دیگه! باز هم هزار تا کار کوچیک و بزرگ! باز هم من.... بی تو!

دلم گرفته. از خیلی چیزا .

وقتی چشم می گردونم اطرافم و می بینم دور و برم چقدر آدم خوشحال هست که خوشحالی هایشان را با هم شریک می شوند ، شاد می شم و برای دوام خوشحالی هایشان دعا می کنم. ولی دل خودم می گیرد. چیز پنهانی از تو ندارم . حسودیم می شود به دوستانی که با هم خوشحال اند. همدیگر را دوست دارند و دوست داشتنشان را در چشم هم فریاد می زنند. حسودیم می شود به دوستانم که بدون ترس کسی را دوست دارند. دوست دارند و دوست داشته می شوند. من که تجزبه اش را ندارم ولی می دانم که زیبا تر از این حس را هیج جا نمی توان یافت. حسوذیم می شود به دوستانم که از جوانیشان ، از با هم بودنشان لذت می برند و عذاب می کشم از خودم و جوانی رو به پایانم و تنهایی عمیقی که در زندگی به دامش افتاده ام. متنفرم از خودم و آن چیزی که از من مانده و هنوز هم در تمام تنهایی هایم می دانم آن چیزی هم که از من باقی مانده ، تنها و تنها برای تو باقی مانده. گاهی حس می کنم این من نیستم که تو را دوست دارم. خر درونم بیش از این حرف ها تورا دوست دارد که عقل هیج آدمی ، حکم به تباهی زندگی خویشش نمی دهد.

خیلی شبها می شینم و فقط برای تو می نویسم. خیلی وقتا زمان از دستم در میره. اون زمانی که با حال بارانی قلم رو رو میز می زارم ، مطمئنم آروم و معصومانه خوابیدی. می تونم بهت حق بدم از دل من اصلا خبر نداشته باشی. و.....!

ولی دل گرفته شانه می خواد نه هزار تا حرف خشک منطقی. یه شونه می خواد که سرشو بزاره روش و یه دل سیر گریه کنه. دلش یه شونه می خواد که دردشو بفهمه. دلش یه شونه می خواد که با تمام تحمل مردانش بهش تکیه کنه. حسودیم میشه به کسی که سرشو می زاره رو شونم و گریه می کنه. خالی می شه و من هیج وقت هیج کس و نداشتم.

خسته شدم از خودم. خسته.....!


فریاد بزن ! [گل]

+ نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 14:45 توسط سرزده |




تولد مبارک

همین چند سال پیش بود . یه شب گرم تابستون تولد 18 سالگیت رو جشن گرفته بودی. تو 18 سالت شروع شد و من تازه متولد شدم. روزی که دوباره چشم های بسته خودم به دنیا رو باز کزدم. روزی که عشق در من متولد شد و ..... روزی که سرزده متولد شد.

نوشتم. تمام این دو سال رو نوشتم. نوشتم برای تویی که حتی فرصت خواندن نوشته هایم را نداری. حتی نوشته هایم برایت را قابل نمی دانی و حتی نمی خواهی ببینی چیزی که شدم ، چیزی که هستم ، فقط و فقط ماحصل یادی است که از تو در خاطر دارم.

شاید دیوانه ام ، شاید مجنون ! نمی دانم. از حال خود هم خبر ندارم . دیوانه وار قلم به دست می گیرم . ورق را با کلمات سیاه می کتم که هر خطشان روحم را می آزارد. هوشم را به یغما می برد. بند بند نوشته هایم یرب گداخته ایست که با ولع آن را می نوشم. اخر که چه؟ تو هم مثل دنیا قصد تباهی مرا داری. می خواهی مرا بشکنی. آرام و بی صدا. ضربه هایت را با آغوش باز ، خوش امد می گویم. بزن و بشکن. در سکوت شکستن را دوست ندارم. دوست دارم با صدایت بشکنم.

درد من ابدی است . دردی است که از دوباره متولد شدن در عشق نصیبم شده. آرام آرام هر آن چه از جوانی داشته ام را سوزانده و منی ماندم با کوهی از خاکستر ، که یاد آور جوانی از دست رفته ی من است. نمی دانم زمانی که می خندی می توانی اشک های گاه و بی گاهم را درک کنی؟ سخت است. چشمهایت را ببند. ببند به روی من و دردی که می کشم. ولی بخند.

همین حوالی دنبال خاطراتت می گردم . در همین چند روز آتی 20 سالت تمام می شود. نمیدانم . تنها می توانم تولدت را از صمیم قلب تبریک بگویم. ولی ..... بی خیال ! تولدت مبارک


فریاد بزن [گل]

+ نوشته شده در جمعه 18 شهریور1390ساعت 22:47 توسط سرزده |




من ، تو شوم

گر بشود باز کنم عقده ی این شکسته دل

یا بشود رها شوم زین قفس هوا و گل

داد زنم ، نعره زنم خنده ی مستانه زنم

 بر بت خوش رنگ ریا ،ضربه ی جانانه زنم

چرخ زنم ، برق زنم ، بر رخ او چنگ زنم

دیده شوم ، شیده شوم  در طلب وفا روم

خاک شوم ، پاک شوم ، مست پدیدار شوم

خیره شوم ، چیره شوم بی دل و دلدار روم

گر بشوی بال و پرم ، هر دم و دم تاج سرم

بی خبر از خویش شوم ، در پی جانان روم

گر ببری ز ساقه ام ، ریشه ی این وفا و عشق

یا بروی به سوی خود ، ترک کنی صفای دل

بی تو به صد خوار شوم، بی کس و بی یار شوم

هیچ شوم ، نیست شوم در طلب فنا روم

نیست بدم ، هست شدم ، با تو به یک دست شدم

به چشم و طوطیای تو دولت سر مست شدم

پلک نزن ! دست نزن!شیشه ی دل سنگ نزن

گر بزنی سنگ جفا ، از تن و جان رها شوم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد1390ساعت 15:8 توسط سرزده |




بار ملامت

اگر ز دیگران ملامت کشم ، اسیر توام

اگر ز دیده اشک فشانم ، اسیر توام

اگر ز بلای جوانی دست کشم، اسیر توام

اگر برای نگاهت زجر کشم، اسیر توام

وگر بار ملامت ز هر سو رسد

 ز هر سو خبر از تو و او رسد

من بیگناه و سبک کرده عقل

 به عشقی، نگاهی اسیر توام

اسارت همین است  ز تو بی خبر

شوم روی خانه  کنم بی تو سر

که عشقم اسارت زده بر تنم

من و تو همینیم جدا بهر هم

تو دانی که گویم به تو راز دل؟

زدم دل به نامت ، شدم باده مل؟

تو دانی که هر شب سر این فراق

زنم زیر گریه کنم هق و هق؟

ندانی چه گویم که این درد من

به سختی برد ره به سنگ دلت

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر1390ساعت 14:58 توسط سرزده |




با تو حکایتی دگر

چقدر تاریک این خونه ، چه قدر غمگین این حرفا

همش خواب و خیالم بود ، همه رفتند مثل برفا

چقدر بن بست این کوچه، مثل عمر من بی تو

من خسته من داغون شدم محتاج عشق تو

چقدر خواب و خیال سخته ، که از روی جنون باشه

کنارم باشی و خوابم بدون عشق تو پاشه

نگاهم کن اگه هستی  اگر از من گریزونی

بدون عاشق شدن سخته ، تو خوابیدی ، نمی دونی

 منم مثل چشات خوابم یه خوابی از سر تشویش

که هر روز نبود تو برام مونده با این سردیش

نمی دونم که باید من از این خواب عمیق پاشم

یا روی هر دم از خوابم ، ز عشقj ساغری پاشم

تو گفتی این دل از روی هوس با عشق تو بُر خورد

نمی دونی که عشق تو همه هوش از سر من برد

چقدر سخته کنارم باشی و درد بی دوا باشه

به جای برقی از شادی هزاران قطره اشک باشه

چقدر سخته مسیر من که بی تو بی هدف باشه

بدانی عاشقم اما دلت با من جدا باشه

همین حالا که با یادت نشستم شعر می بافم

چشام خیسه ، لبم خندون برات می خانه می سازم

تو چشمم عکسی از داره که با عشق تو می بافم

خودم آویز این دارم ، تو خوابیدی و بیدارم

همین حالا یه چهار پایه که زیر پام بود سر خورد

تو خوابیدی و تو خوابت یه عاشق بی نگاهت مرد

+ نوشته شده در سه شنبه 14 تیر1390ساعت 19:46 توسط سرزده |




دلم گرفت

می دونی سخت ترین چیز تو روز تولد چیه؟

اینه که چشمت به صفحه ایمیل و چت . فیسبوک و اس ام اس خشک شه و منتظر این باشی که ببینی کسی که تمام دنیاته روز تولدت به فکرت هست یا نه! شاید به خاطر نبودنش همیشه یه حس بد و خاص تو روز تولدم دارم. 

کمی با من مدارا کن!!!! ای خدا!



فریاد بزن!

+ نوشته شده در جمعه 26 فروردین1390ساعت 22:8 توسط سرزده |




انشا

موضوع انشاء: سال 1389 را چگونه گذراندید؟
بنام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین
.
.
.
....
.
.
.
.
.
.
بی او!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پایان
+ نوشته شده در دوشنبه 15 فروردین1390ساعت 3:20 توسط سرزده |




آخ که چقدر خسته ام

به آدمای دور و برت نگاه کن

همشون یه زمانی‌ خسته میشن

خسته از چیزی که نبودن و شدن

خسته از اون چیزی که می‌خوان باشن و نمی‌تونن

خیلی‌ سخته

ببینیشون و نفهمی که درد عمیق خستگی‌ وجودشونو فرا گرفته

همه خستن

خنده از لب‌هاشون کنده شده

اخم ابروهاشون جاشو گرفته

برق چشاشون خاموش شده

و....

هزار تا چروک رو صورتشون خط خطی‌ شده

سخته ...

نمیدونم تو آدمای اطرافم چند نفر درک می‌کنم

چند نفر اون جوری که می‌خوان میفهمم و درک می‌کنم

می‌تونم خستگیاشونو بفهمم؟؟

همهٔ آدمای اطرافتو دیدی؟

چه فرقی‌ با من می‌کنن؟

هیچی‌!....

منم مثل اونا خسته‌ام.

منم مثل اونا درماندم

منم مثل اونا.......!

نگاه به خنده‌ام نکن که اگر مرا به آن می‌شناسی سخت در اشتباهی.

باید مرا به گریه‌ای شبانه‌ام بشناسی!

میتوانی‌؟

من هم خسته‌ام . خسته از ۴ سال تنهایی‌ به خاطر با تو بودن.

خسته از چیزی که میدانی‌ و به روی خودت نمی‌آوری.

به خدا خسته‌ام.

گاهی‌ وقتها درد تنهایی امونمو میبره.

گاهی وقتها دوست دارم از همه چیز و همه کس دور باشم. حتی خودم.

میدونی‌ چقدر سخته تو هوایی نفس بکشی که عطر نفسهای کسی‌ که دوستش داری توش باشه و خودش نباشه.

میدونی‌ خیلی‌ دوست دارم.

خواستم تو اولین نوشته‌ام تو سال جدید باز هم به زبون بیارمش.

دوست داشتم بدونی که تو تمام روزای عید دوست داشتم بهت زنگ بزنم و نتونستم.

دوست داشتم بدونی که ....

ولش کن.

همین که بدونی دوست دارم واسه تنهاییم تو این دنیا و اون دنیا کافیه!


فریاد بزن

+ نوشته شده در دوشنبه 15 فروردین1390ساعت 2:54 توسط سرزده |